حقیقت اسم اعظم خداوند؛ آیا استجابت دعا در یک کلمه پنهان است؟

کپی لینک کوتاه

بدیهی است که در تبیین ماهیت «اسم اعظم» الهی، میان اندیشمندان و فقیهان آراء گوناگونی مطرح گردیده است. مستفاد از ادله متقن عقلی و نصوص معتبر روایی اهل‌بیت (علیهم‌السلام)، مبرهن است که اسم اعظم از حیث ظاهر و قرائت، از مقوله الفاظ و اصوات است و استقلال در تأثیر تکوینی ندارد؛ چرا که خرق عادات و تحولات شگرف در نظام آفرینش، منحصراً از اراده ذات مقدس باری‌تعالی نشأت می‌گیرد.

بنابراین، آنچه موجب استجابت قطعی و تصرف در عوالم غیب و شهود می‌گردد، حقیقتِ انقطاعِ داعی به سوی پروردگار و «دعا کردن» با استمداد از آن اسم مبارک است، نه صرفِ تلفظ بی‌روح کلمات. بر این اساس، روایاتی که دلالت بر اعطای حروف اسم اعظم به انبیاء عظام دارند، در واقع به افاضه فیض، تجلی انوار الهی و اعطای درجات والای معرفت به آن حضرات اشاره می‌نمایند. در نتیجه، حقیقتِ نهایی اسم اعظم، همان ذات لایزال الهی (مسمی) است و تأثیر شگرف آن، منوط به خلوص باطن و اتصال حقیقی بنده به سرچشمه فیض مطلق خواهد بود.

مقاله ای که در ادامه می خوانید برگرفته از مباحث عمیق اسماء الهی با تکیه بر آیات قرآن کریم و روایات اهل بیت علیهم السلام در کتاب البراهین الواضحة جلد اول اثر حضرت آیت الله سیفی مازندرانی است.

تبیین ماهیت و حقیقت وجودی اسم اعظم در نظام تکوین از دیدگاه علما

تحریر (تبیین) کلام علامه طباطبایی قدس سره

در مقصود از «اسم اعظم» اختلاف واقع شده است. علامه طباطبایی بر این باور است که اسم اعظم نه از مقوله الفاظ است و نه از مقوله معانی ذهنی؛ بلکه دارای وجود خارجی است و آن، برخی از مراتب ذات مقدس الهی است. ایشان در این باره بیانی دارند که حاصل آن چنین است:

کسی که در اخبار و ادعیه وارد شده درباره اسم اعظم می‌نگرد، اگر در مفاد آن‌ها و آثار حقیقی و خارجیِ مترتب بر اسم اعظم که در آن‌ها ذکر شده تأمل کند، درمی‌یابد که تمامی آثار، اعم از ایجادی یا اعدامی [نیست‌کننده]، از قبیل ابداء [آفرینش نخستین]، اعاده، خلق، رزق، احیاء، اماته، حشر، نشر، جمع و فرق، و بالجمله تمامی تحولات و دگرگونی‌های قابل تصور، بر آن مترتب می‌گردد.

پرواضح است که این آثار واقعیه خارجیه، از یک اسم لفظی نشأت نمی‌گیرند؛ زیرا لفظ، صوتی شنیدنی و از مقوله اعراض است. همچنین از یک معنای ذهنی نیز برنمی‌خیزند؛ چرا که فنای معنای ذهنی در مصادیق خارجی روشن است. پس معنای ذهنی نیز مانند لفظ، قابلیت تأثیرگذاری در آثار واقعی خارجی را ندارد. بلکه مؤثر در این آثار، جز یک وجود واقعی خارجی نمی‌تواند باشد. بنابراین، ناگزیر اسم اعظم باید از سنخ همان وجود بوده و عبارت از برخی مراتب عالیه ذات مقدس باری‌تعالی باشد که موجب تحولات عظیم در نظام وجود می‌گردد.

این همان مراد از اسم اعظم است که در اخبار و ادعیه وارد شده است؛ وگرنه اگر صرفاً یک لفظ بود، حالِ آن در تأثیرگذاری و استجابت، همانند سایر الفاظ ادعیه می‌بود. از این‌جا روشن می‌شود که مقصود از حروفِ تشکیل‌دهنده اسم اعظم در نصوص، حروف هجاء [الفبا] نیست؛ وگرنه در حجاب بودن (محجوبیت) آن نامعقول بود.

همانا کسی که در روایات اهل بیت علیهم‌السلام تأمل کند، درمی‌یابد که محجوبیت اسم اعظم و استیثار [اختصاص یافتن و پنهان بودن] آن در علم غیب، صرفاً به معنای مسلوب بودن آن از تعینات، عاری بودن از تشخصات، و مطلق بودن آن از قیود و خصوصیات است. از این رو، دست‌ها به آن نمی‌رسد مگر با تحقق مسئله «فناء»، زوال نشأه اُولی [دنیوی] و تبدل آن به نشأه اُخری؛ چرا که در آن روز، مُلک تنها از آنِ خداوند است.

سپس ایشان برای اثبات این مدعا به روایاتی استشهاد نموده‌اند:

– از جمله: روایتی که کشّی با سند خود از عمار ساباطی نقل کرده که گفت:

«قلت لأبي ‏عبداللَّه عليه السلام: جعلت فداك أُحِبُّ أن تخبرني باسم اللَّه الأعظم. فقال عليه السلام: إنّك لاتقوى‏ على ذلك، فلما ألْحَحْتُ قال عليه السلام: فمكانكَ إذاً، ثم دخل البيت هنيئاً. ثم صاح بي: أدخل، فدخلت. فقال عليه السلام لي: ما ذلك؟ فقلت: أخبرني به جعلت فداك، قال: فوضع عليه السلام يده على الأرض، فنظرتُ إلى البيت يدور بي، و أخذني أمرٌ عظيم‏ كِدْتُ أُهلَكَ. فضحك عليه السلام: فقلت: جُعِلت فداك، حسبي لا أريد»

«به امام صادق (علیه‌السلام) عرض کردم: فدایت شوم، دوست دارم اسم اعظم خداوند را به من خبر دهی. حضرت فرمود: تو توان [تحمل] آن را نداری. چون پافشاری کردم، فرمود: پس سر جایت بمان؛ سپس اندکی به داخل اتاق رفت. آنگاه مرا صدا زد: داخل شو. من وارد شدم. حضرت فرمود: آن چیست؟ عرض کردم: فدایت شوم، آن را به من خبر دهید. راوی گوید: پس حضرت (علیه‌السلام) دست خود را بر زمین نهاد، ناگهان دیدم که خانه دور سرم می‌چرخد و چنان حالت عظیمی مرا فرا گرفت که نزدیک بود هلاک شوم. حضرت خندیدند. عرض کردم: فدایتان شوم، مرا بس است، دیگر نمی‌خواهم.»

و نظیر همین روایت را در بصائر الدرجات از عمر بن حنظله از امام باقر (علیه‌السلام) نقل کرده است.

و از جمله: روایتی که در همان کتاب با سند خود از جابر از امام باقر (علیه‌السلام) نقل کرده که فرمود:

قال: إنّ اسم‏ اللَّه الأعظم على ثلاثة و سبعين حرفاً، و انّما عند آصف منها حرف واحد فتكلّم‏ به فخسف الأرض ما بينه و بين سرير بالقيس، ثم تناول سريره بيده، ثم‏ عادت الأرض، كما كانت أسرع من طرفة عين و عندنا نحن من الاسم إثنان و سبعون حرفاً و حرف عند اللَّه استأثر به في علم الغيب عنده و لا حول و لا قوة إلّا باللَّه العلي العظيم‏.

«همانا اسم اعظم خداوند بر هفتاد و سه حرف استوار است، و تنها یک حرف از آن نزد آصف بود که با آن تکلم کرد و زمینِ میان او و تخت بلقیس فرو رفت، سپس تخت او را با دست خود برداشت و زمین در کمتر از یک چشم بر هم زدن به حالت اول بازگشت. و نزد ما هفتاد و دو حرف از آن اسم است، و یک حرف نزد خداوند است که آن را در علم غیب نزد خود مستأثر ساخته است؛ و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.»

نظیر این را نیز با سند خود در *بصائر الدرجات* از برقی به صورت مرفوع از امام صادق (علیه‌السلام) نقل کرده است. و در خبر دیگری آمده است:

«إنّ أحرف الاسم الأعظم متفرّقة في القرآن و الامام يؤلّفها و يدعو بها»

«همانا حروف اسم اعظم در قرآن پراکنده است و امام آن‌ها را تألیف کرده و با آن‌ها دعا می‌کند.»

– و از جمله: روایتی که در عیون اخبار الرضا و تفسیر عیاشی آمده است:

«أنّ بسم اللَّه الرحمن‏ الرحيم أقرب إلى اسم اللَّه الأعظم من ناظر العين إلى بياضها»

«همانا بسم الله الرحمن الرحیم به اسم اعظم خداوند نزدیک‌تر است از سیاهی چشم به سفیدی آن.»

-و از جمله: آنچه در نصوص وارد شده که ائمه (علیهم‌السلام) همان «اسماء حسنی» هستند و ایشان همان «اسم اعظم» می‌باشند.

از تمامی این موارد چنین فهمیده می‌شود که اسم اعظم از قبیل لفظ نیست، بلکه دارای یک وجود واقعی خارجی است که در تحولات عظیم و تغییرات بزرگ و خارق‌العاده‌ی حاکم بر نظام تکوین، تأثیرگذار است.

این فشرده و لبّ کلام علامه طباطبایی با اندکی توضیح از جانب ما بود. ایشان کلام مفصلی نظیر همین مطلب در تفسیر المیزان دارند. در اینجا عین کلام ایشان (قدس سره) را می‌آوریم؛ ایشان می‌فرمایند:

«در میان مردم شایع شده است که اسم اعظم، اسمی لفظی از اسامی خداوند سبحان است که اگر با آن دعا شود، مستجاب می‌گردد و هیچ اثری از آن تخلف نمی‌پذیرد؛ تنها به این دلیل که چون آن‌ها این ویژگی را در هیچ‌یک از اسماء حسنای معروف و حتی در لفظ جلاله (الله) نیافتند، گمان کردند که این اسم از حروفی ناشناخته با ترکیبی که برای ما مجهول است تألیف یافته، که اگر به آن دست یابیم، همه چیز را مطیع اراده خود خواهیم ساخت. و در پندار اصحاب عزائم [رمّالان و دعانویسان] این است که اسم اعظم بنا بر طبع خود (نه وضع لغوی) لفظی دارد که بر آن دلالت می‌کند، جز اینکه حروف و ترکیب آن‌ها به حسب نیازها و مقاصد مختلف، متفاوت است و برای به دست آوردن آن روش‌های خاصی دارند که ابتدا حروفی را استخراج کرده، سپس تألیف می‌کنند و با آن‌ها دعا می‌خوانند؛ چنان‌که هر کس به فنون آن‌ها مراجعه کند درمی‌یابد.

در برخی روایات نیز اشاراتی به این معنا وجود دارد؛ مانند روایتی که می‌گوید “بسم الله الرحمن الرحیم” از سفیدی چشم به سیاهی آن به اسم اعظم نزدیک‌تر است، یا اینکه اسم اعظم در آیة الکرسی و اوایل سوره آل عمران است، و یا حروف آن در سوره حمد پراکنده است که امام آن را می‌شناسد و هرگاه بخواهد آن را ترکیب کرده و دعا می‌کند و مستجاب می‌شود. همچنین روایت آصف بن برخیا (وزیر سلیمان) که با حروفی از اسم اعظم که نزدش بود دعا کرد و تخت ملکه سبأ را در کمتر از چشم‌برهم‌زدنی نزد سلیمان حاضر کرد، و اینکه اسم اعظم هفتاد و سه حرف است که خداوند هفتاد و دو حرف را میان پیامبران تقسیم کرده و یک حرف را در علم غیب برای خود نگه داشته است، و روایات دیگری که مشعر بر تألیف لفظیِ اسم اعظم است.

اما بحث حقیقی پیرامون «علت و معلول» و خواص آن، تمام این پندارها را رد می‌کند؛ چرا که تأثیر حقیقی، دایر مدار وجود اشیاء (در شدت و ضعف آن‌ها) و مسانخت [هم‌سنخی] میان مؤثر و متأثر است. اسم لفظی، اگر از جهت صرفِ لفظ بودن در نظر گرفته شود، مجموعه‌ای از اصوات شنیداری است که از کیفیات عرضی به شمار می‌روند؛ و اگر از جهت معنای متصور آن در نظر گرفته شود، صورتی ذهنی است که به‌خودی‌خود مطلقاً اثری در هیچ چیز ندارد. و محال است که صدایی که ما از حنجره خود ایجاد می‌کنیم، یا صورت خیالی‌ای که در ذهن خود تصور می‌نماییم، بتواند با وجود خود بر وجود هر چیزی غلبه کند و در آنچه ما می‌خواهیم، مطابق میل ما تصرف نماید؛ به گونه‌ای که آسمان را زمین و زمین را آسمان کند، دنیا را به آخرت تبدیل نماید و بالعکس، در حالی که خودِ آن (لفظ یا صورت ذهنی) معلولِ اراده ماست!

اسماء الهی، و به‌ویژه اسم اعظم، هرچند در عالم تکوین مؤثرند و وسایط و اسبابی برای نزول فیض از ذات متعالی در این عالم مشهود می‌باشند، اما تنها با «حقایق» خود تأثیر می‌گذارند، نه با الفاظی که در فلان زبان بر آن‌ها دلالت می‌کنند، و نه با معانیِ فهمیده‌شده از این الفاظ که در اذهان تصور می‌شوند. معنای این سخن آن است که خداوند سبحان، فاعل و موجِد هر چیزی است، به واسطه صفت کریمه‌ای که مناسب با آن چیز بوده و در درون اسمِ متناسب با آن جای دارد؛ نه اینکه لفظ، یا صورت مفهومی در ذهن، و یا حقیقتی غیر از ذات متعالی تأثیرگذار باشد. با این تفاوت که خداوند سبحان وعده داده است که دعای کسی را که او را بخواند اجابت کند، چنان‌که می‌فرماید: «أُجيبُ دعوة الداع إذا دعان» (دعای دعاکننده را هنگامی که مرا بخواند اجابت می‌کنم)، و این متوقف بر دعاء و طلب حقیقی است، و اینکه دعا و طلب از جانب او (تعالی) باشد نه از غیر او.

بنابراین، کسی که برای یکی از حوائجش از هر سببی منقطع گشته و به پروردگارش متصل شود، در واقع به «حقیقتِ» اسمی که مناسب با حاجت اوست متصل شده است؛ پس آن اسم با حقیقت خود تأثیر گذاشته و دعای او مستجاب می‌شود. این است معنای حقیقی دعا کردن با اسما. پس تأثیرگذاری (از نظر عموم و خصوص) بسته به حالِ اسمی است که دعاکننده به آن منقطع شده است. و اگر این اسم، همان «اسم اعظم» باشد، همه اشیاء در برابر حقیقت آن منقاد گشته و دعای فرد به طور مطلق مستجاب می‌گردد. بر این اساس، باید تمامی روایات و ادعیه وارد شده در این باب را بر همین معنا حمل کرد، نه بر اسم لفظی یا مفهوم آن.

و معنای اینکه خداوند (تعالی) به یکی از پیامبران یا بندگانش اسمی از اسمای خود یا بخشی از اسم اعظم را تعلیم می‌دهد، این است که راه انقطاع به سوی خود (تعالی) را از طریق آن اسم در دعا و درخواست، برای او می‌گشاید. و اگر در آنجا اسم لفظی و معنای مفهومی وجود دارد، تنها به این دلیل است که الفاظ و معانی ابزارها و اسبابی هستند که حقایق از طریق آن‌ها نوعی حفظ می‌شوند. پس این را دریاب.»

بررسی انتقادی استقلال تأثیر حقیقت عینی در برابر نقش دعا

نقد کلام علامه طباطبایی قدس سره

تهافت [تناقض ظاهری] که میان صدر و ذیل کلام ایشان به چشم می‌خورد، بر شما پوشیده نیست؛ چرا که از صدر کلامشان برمی‌آید که اسم اعظم با «حقیقت عینی» خود تأثیر می‌گذارد، نه با خواندن و دعا کردن به لفظ آن؛ اما از ذیل کلامشان برمی‌آید که مؤثر واقعی، همان «دعا کردن با اسم اعظم» است، مشروط بر فراهم بودن شرایط دعا (نظیر انقطاع دعاکننده از ماسوی‌الله و اتصال محض او به ذات مقدس الهی)، و ایشان این امر را از قبیل تأثیرگذاری اسم به حقیقت عینی خارجی‌اش قلمداد کرده‌اند!

در حالی که روشن است در این حالت، مؤثر چیزی جز «دعای شخصی که با آن اسم دعا می‌کند» نیست. و پرواضح است که واجدِ شرایط بودنِ دعا، آن را از تأثیرگذاری خارج نمی‌کند، بلکه این شرایط، «شرطِ تأثیرِ آن» هستند. پس چگونه مرجع این سخن به این بازمی‌گردد که مؤثر حقیقی، حقیقت اسم اعظم و وجود عینی خارجی آن است؟

به هر حال، اگر مقصود ایشان این باشد که مؤثرِ یگانه، تنها حقیقت اسم و وجود عینی آن است (که اسم لفظی از آن حکایت می‌کند)، این مطلب با تأثیرگذاریِ «دعا» با آن اسم قابل جمع نیست. مگر اینکه بگوییم دعای حقیقیِ واجد شرایط، یک «علت مُعِدّه» [زمینه‌ساز] برای تأثیرگذاری حقیقت اسم است؛ به این معنا که اراده و مشیت خداوند سبحان به اجابت دعای بنده‌ای که او را با یکی از اسمای حسنی می‌خواند، بر اساس اقتضای آن اسم تعلق می‌گیرد. به عبارت دیگر، اراده الهی به آنچه اقتضای برخی از صفات و اسمای خوانده‌شده است، جهت اجابت دعای فرد، تعلق می‌پذیرد.

بنابراین، اگر مقصود ایشان از اتصال دعاکننده به حقیقت اسم اعظم، انقطاع او به صفتی از صفات باری‌تعالی، توجه و تمرکز حواس باطنی او، و محو شدن تمامیت وجود و اعضای او در حقیقتِ آن صفت و حاقّ آن اسم باشد، این سخن صحیحی است؛ بلکه حقیقت دعا جز این نیست. اما بدیهی است که این امر، اتصال حقیقی به «حقیقت خود آن اسم» محسوب نمی‌شود و در این حالت نمی‌توان تأثیرِ «دعا» را منکر شد.

پس دعا کردن به اسم اعظم نیز مانند دعا کردن به سایر اسمای حسنی است. چنان‌که مخفی نیست، اصولاً تأثیر دعا از سنخ تأثیر «علت تکوینی» نیست، بلکه خارج از نظام تکوین است. هرچند ممکن است خداوند به سبب دعای فرد، علل و اسباب مادی را برای برآورده شدن حاجت او مهیا سازد، اما سببیت دعا مانند سببیتِ دعوت شما از برادر مؤمنتان برای پذیرفتن دعوت شماست. پس دعا در حقیقت از زمره مُعِدّات [زمینه‌سازها] است، نه از زمره اسباب حقیقی؛ و سبب اصلی و حقیقی تنها اراده او (تعالی) است.

علامه در جای دیگری از المیزان می‌فرمایند:

«در بصائر الدرجات با سند خود از امام باقر (علیه‌السلام) نقل کرده که فرمود: اسم اعظم خداوند بر هفتاد و سه حرف است… (تا پایان حدیث آصف بن برخیا). و در همان کتاب با سند خود از امام صادق (علیه‌السلام) نقل کرده است: خداوند عزوجل اسم اعظم خود را بر هفتاد و سه حرف قرار داد، پس به آدم ۲۵ حرف، به نوح ۲۵ حرف، به ابراهیم ۸ حرف، به موسی ۴ حرف، و به عیسی ۲ حرف عطا کرد (که با آن‌ها مردگان را زنده می‌کرد و کور مادرزاد و مبروص را شفا می‌داد)، و به محمد (صلی‌الله علیه و آله) هفتاد و دو حرف عطا کرد، و یک حرف را در حجاب نگه داشت تا کسی آنچه در نفس اوست را نداند در حالی که او آنچه در نفس دیگران است را می‌داند.

در سیاق این دو روایت، روایات دیگری نیز وجود دارد. و نباید تردید کرد که متفرق بودن اسم اعظم به هفتاد و سه حرف یا تألیف آن از حروف، مستلزم این نیست که در حقیقتِ خود از حروف الفبا (هجاء) ترکیب یافته باشد، چنان‌که پیش‌تر اشاره شد. در خود این دو روایت نیز دلالتی بر این معنا وجود دارد، زیرا امام (علیه‌السلام) اسم اعظم را که “واحد” است، حروفش را میان پیامبران متفرق می‌سازد و یک حرف را استثنا می‌کند. اگر اسم اعظم از قبیل اسمای لفظی بود که مجموع حروف آن بر یک معنا دلالت می‌کرد، هرگز بخشِ داده شده از آن به تنهایی سودی به هیچ یک از پیامبران نمی‌رساند.»

جامعیت اسم اعظم و تجلی آن در عالی‌ترین اسماء الهی

کلام صدرالمتألهین در تفسیر اسم اعظم

از کلام صدرالمتألهین چنین برمی‌آید که اسم اعظم، اسمی است که مشتمل بر جمیع اسماء و صفات خداوند و مظاهر جلال و جمال او باشد، و آن دو اسم است: یکی «الله» و دیگری «الحی القیوم». اینک نص کلام ایشان:

ایشان می‌گوید: «شکی نیست که معنای اسم اعظم باید به نحو اجمال مشتمل بر تمامی معانی اسمای الهی باشد؛ و همچنین مَظهر آن نیز باید حقیقتی باشد که تمامی حقایق ممکنات (که مظاهر اسماء هستند) را در بر گیرد. از میان اسماء، هیچ اسمی صلاحیت این جامعیت اسمایی را ندارد جز نام “الله” (چنان‌که ذکر شد) و همچنین “الحی القیوم”؛ با این تفاوت که اولی به حسب “وضع عَلَمی” [اسم خاص] و دومی به حسب “وضع لقبی” چنین است؛ زیرا من حیث التضمن یا الالتزام تمامی معانی اسماء الهی را در بر دارند. به همین دلیل هر ذکر یا دعایی که گفته شده اسم اعظم در آن است، ناگزیر مشتمل بر یکی از این دو یا هر دوی آن‌هاست؛ مانند آیه شریفه «الله لا اله الا هو الحی القیوم». (تا آنجا که می‌گوید:) پس این دو اسم، برای کسی که حقیقت آن‌ها برایش تجلی یابد، اسم اعظم هستند. پس هر که آن دو را با زبان عیان (شهود) – و نه فقط با زبان بیان – ذکر کند، در واقع خداوند را به اسم اعظمش خوانده است؛ همان اسمی که اگر با آن خوانده شود اجابت می‌کند و اگر با آن درخواست شود عطا می‌فرماید.

همچنین ذاکر، هرگاه از ذات خویش غایب شود و در عظمت وحدانیت حق فانی گردد، با هر اسمی که پروردگارش را بخواند، همان اسم برای او اسم اعظم خواهد بود. به همین جهت، وقتی از بایزید درباره اسم اعظم پرسیدند، گفت: “اسم اعظم حد و مرز مشخصی ندارد؛ تو خانه دلت را برای وحدانیت او خالی کن، آنگاه هر اسمی، اسم اعظم خواهد بود.”

صاحب فتوحات مکیه (ابن عربی) در پاسخ به سؤالات حکیم محمد بن علی ترمذی می‌گوید: “اسم اعظم آن اسمی است که مدلولی جز «عین الجمع» [مقام جامعیت] ندارد، و الحی القیوم نیز در آن است. اگر بگویی آن نام «الله» است، می‌گویم نمی‌دانم؛ زیرا این اسم [الله] با خاصیت خود عمل می‌کند و این لفظ تنها زمانی عمل می‌کند که با صدق همراه باشد و صفتِ تلفظ‌کننده گردد، برخلاف آن اسم اعظم.” و در جای دیگری از کتابش می‌گوید: “نزد خاص و عام معلوم است که اسمی عام وجود دارد که اسم اعظم نامیده می‌شود و آن در آیة الکرسی و اوایل سوره آل عمران است. برخی از اسماء حروف مرکب هستند و برخی کلمات مرکب، مانند رحمن و رحیم که اسمی مرکب مانند بعلبک است. و بدان که حروف، مانند گیاهان دارویی، دارای خواصی در حالت انفراد و خواصی در حالت ترکیب هستند.”»

اعتبارسنجی و بررسی سندی روایات پیرامون ماهیت اسم اعظم

روایات بسیاری در تعیین اسم اعظم و فواید آن وارد شده است. اما بیشتر آن‌ها از نظر سند ضعیف هستند و نمی‌توان به تک‌تک آن‌ها استناد کرد. چنان‌که ضعفِ سند نصوصی که علامه طباطبایی به آن‌ها استشهاد کرده نیز مخفی نیست؛ مانند خبر عمار ساباطی که به خاطر وجود “قاسم صحاف” ضعیف است، زیرا او مجهول‌الهویه بوده و نامش در کتب رجالی ذکر نشده است، چه رسد به شرح حالش؛ ضمن اینکه او این روایت را از شخصی نقل کرده که نامش را نبرده است.1

به همین میزان روایت *بصائر الدرجات* از عمر بن حنظله از امام باقر نیز ضعیف است. همچنین روایتی که با سند از جابر نقل شده، و نیز تمامی نصوصی که دلالت بر تعیین اسم اعظم در «بسمله» (بسم الله الرحمن الرحیم) و «الحی القیوم» و غیره دارند، ضعیف می‌باشند.

همچنین نصوصی که دلالت دارند اسم اعظم در میان «حروف مقطعه» قرآن است و پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) و امام (علیه‌السلام) آن‌ها را ترکیب کرده، با آن دعا می‌کنند و مستجاب می‌شود، ضعیف‌اند. مانند روایتی که صدوق از احمد بن زیاد همدانی نقل کرده است که:

«حدثنا علي بن إبراهيم عن أبيه عن يحيى بن أبي‏ عمران عن يونس بن‏ عبد الرحمان عن سعدان عن أبي‏ بصير عن أبي عبد اللَّه عليه السلام قال: (الم) هو حرف‏ من حروف اسم اللَّه الأعظم المقطّع في القرآن الذي يؤلّفه النبى صلى الله عليه و آله و الامام فاذا دُعي به أجيب …»

«…از ابوبصیر از امام صادق (علیه‌السلام) فرمود: (الم) یک حرف از حروف اسم اعظم مقطع خداوند در قرآن است که پیامبر و امام آن را تألیف می‌کنند و چون با آن دعا کنند، اجابت می‌شود…».

این روایت ضعیف است؛ زیرا “یحیی بن ابی‌عمران” در سند آن قرار دارد که شاگرد “یونس” بوده و هیچ‌کس او را توثیق نکرده است. مجلسی در *بحارالانوار* آن را از “یحیی بن عمران” نقل کرده که غلط است؛ زیرا او شاگرد یونس نبود، بلکه معاصر امام صادق (علیه‌السلام) بوده است، پس چگونه می‌تواند از یونسی روایت کند که معاصر امام کاظم و امام رضا (علیهماالسلام) بوده است؟

با این وجود، آنچه می‌توان به صدور آن از معصومین (علیهم‌السلام) قطع پیدا کرد این است که اسم اعظم دارای آثار و فواید عجیبی است که خارج از نظام عالم تکوین بوده و بر اجزاء یا حروفی استوار است، و علمِ برخی از این اجزاء یا حروف به بعضی از پیامبران و اولیا مانند آدم، نوح، ابراهیم، موسی، عیسی، سلیمان و آصف عطا شده است، و تمام آنچه به پیامبران پیشین داده شده، نزد پیامبر ما (صلی‌الله علیه و آله) و ائمه اطهار (علیهم‌السلام) موجود است.

روایات بسیاری بر این مضمون دلالت دارند که به صدور آن‌ها از معصومین می‌توان قطع یافت، هرچند که در بررسی تک‌تک آن‌ها، بیشترشان ضعیف السند باشند. در اینجا به ذکر نصوص صحیح و معتبر بسنده می‌کنیم:

– **از جمله:** صحیحه عبدالصمد که در *بصائر الدرجات* از امام صادق (علیه‌السلام) نقل شده است که فرمود:

«كان مع عيسى بن مريم حرفان يعلم بهما، و كان مع موسى عليه السلام أربعة أحرف، و كان مع إبراهيم عليه السلام ستة أحرف، و كان مع‏ آدم خمسة و عشرين حرفاً، و كان مع نوح ثمانية، و جُمِع ذلك كله لرسول‏اللَّه‏ صلى الله عليه و آله. إنّ اسم اللَّه ثلاثه و سبعون حرفاً و حجب عنه واحداً»

«عیسی بن مریم دو حرف داشت که با آن‌ها عمل می‌کرد، موسی (علیه‌السلام) چهار حرف داشت، ابراهیم (علیه‌السلام) شش حرف داشت، آدم بیست و پنج حرف، نوح هشت حرف داشت، و تمامی این‌ها برای رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) جمع گردید. همانا اسم خداوند هفتاد و سه حرف است که یک حرف از او پوشیده ماند.»

و شکی نیست که مقصود از “اسم الله” در اینجا همان اسم اعظم است، به قرینه نظایر آن از نصوصی که بر این مضمون دلالت دارند. مانند خبر دیگر از عبدالصمد، و روایات *بصائر* از امام عسکری، امام صادق و امام باقر (علیهم‌السلام) و خبر ابن بکیر و مرفوعه برقی.

– **از جمله این نصوص:** حسنه حضرمی است که کشّی از ابوبکر حضرمی نقل کرده است که امام باقر (علیه‌السلام) فرمود:

«قال ابو جعفر عليه السلام ارتدّ الناس إلّاثلاثه نفر: سلمان و ابوذر و مقداد، قال: قلت: فعمّار؟ قال: قد كان حاص‏ حَيْصة، ثم رجع، ثم قال: إن أردتُ الذي لم يَشُكّ و لم يدخله الشي، فالمقداد. و أما سلمان، فإنّه عرض في قلبه عارض أنّ عند امير المؤمنين عليه السلام اسم اللَّه‏ الأعظم، و لو تكلّم به لأخَذَتْهم الأرض، و هو هكذا، فلبّ و وُجِئَتْ عنقُهُ حتى‏ تُرِكت كالسِلعة …»

«مردم مرتد شدند مگر سه نفر: سلمان، ابوذر و مقداد. پرسیدم: پس عمار چه؟ فرمود: او یک لحظه لغزشی پیدا کرد [حاص حیصة] اما بازگشت. سپس فرمود: اگر کسی را می‌خواهی که اصلاً شک نکرد و هیچ خللی در او راه نیافت، او مقداد است. اما سلمان، عارضه‌ای در قلبش خطور کرد که امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) دارای اسم اعظم الهی است و اگر با آن تکلم کند زمین آن‌ها را فرو می‌برد – و واقعاً هم همین‌طور بود – به همین دلیل گریبانش گرفته شد و گردنش چنان کوبیده شد [وُجِئت] که مانند غده‌ای [سِلعَة] متورم گشت…»

کلمه “حاص حیصة” یعنی انحرافی آنی و لحظه‌ای پیدا کرد. و “وُجِئت” یعنی زده شد و کوبیده شد. و “سِلعَة” غده و برآمدگی اضافه‌ای است که در بدن ایجاد می‌شود. و این کنایه از شدت انقیاد و تسلیم سلمان است، همان‌طور که نام او (سلمان) نیز گویای همین مطلب است.

از این روایت حسنه فهمیده می‌شود که اسم اعظم از مقوله لفظ است و با آن «تکلم» می‌شود. روایات کثیره‌ای بر این امر دلالت دارند که هرچند تک‌تک آن‌ها از نظر سند کاملاً بی‌نقص نباشند، اما کثرت آن‌ها موجب قطع به صدور مضمون آن‌ها می‌شود. حاصل مضمون آن‌ها این است که اسم اعظم از قبیل «اسم لفظی» است که با آن خداوند خوانده می‌شود و به آن قسم یاد می‌شود. همان‌طور که در دعای سمات آمده است:

«أللّهم إنى أسألك باسمك العظيم الأعظم الأعظم‏ الأعظم الأعزّ الأجل الأكرم الذي إذا دعيت به على مغالق أبواب السماء للفتح‏ بالرحمة انفتحت، و إذا دعيت به على مضايق أبواب الأرض للفرج انفرجت، و إذا دعيت به على العسر لليسر تيسّرت، و إذا دعيت به على الأموات للنشور انتشرت، و إذا دعيت به على كشف البأساء و الضراء انكشفت»

«خداوندا، تو را می‌خوانم به نام عظیم اعظم اعظم اعظمت، آن نام عزیزتر، باشکوه‌تر و گرامی‌تر، که اگر با آن بر درهای بسته‌ی آسمان برای گشایشِ رحمت بخوانی باز می‌شوند، و اگر با آن بر تنگناهای درهای زمین برای گشایش بخوانی گشاده می‌گردند…»

و از امام باقر (علیه‌السلام) نقل شده است:

«أما إنّي لو حلفت لَبَرْرت أنّ‏ الاسم الأعظم قد ذكر فيها …»

«اگر قسم بخورم راست گفته‌ام که اسم اعظم در این دعا [دعای سمات] ذکر شده است.» و نظیر همین مطلب از ایشان درباره دعای سحر ماه رمضان نیز نقل شده است.

در این مقام تنها روایت ابراهیم بن عمر از امام صادق (علیه‌السلام) باقی می‌ماند که فرمود:

«إنّ‏ اللَّه (تبارك و (تعالى‏) خلق إسماً بالحروف غير متصوّت، و باللفظ غير منطق و بالشخص غير مجسّد و بالتشبيه غير موصوف و باللون غير مصبوغ، منفيٌ‏ عنه الأقطار، مبعّد عنه الحدود محجوب عنه حسّ كلّ متوهّم مستتر غير مستور، فجعله كلمة تامّه على أربعة أجزاء معاً ليس منها واحدٌ قبل الآخر، فأظهر منها ثلاثة أسماء لفاقة الخلق إليها و حجب منها واحداً و هو الاسم‏ المكنون المخزون. فهذه الأسماء التي ظهرت، فالظاهر هو اللَّه (تبارك و (تعالى‏) و سخّر سبحانه لكلّ اسم من هذه الأسماء أربعة أركان، فذلك اثنا عشر ركناً، ثم‏ خلق لكلّ ركن منها ثلاثين اسماً فعلًا منسوباً إليها فهو الرَّحمن، الرحيم، الملك‏ القدوس الخالق الباري، المصور، الحي، القيّوم لا تأخذه سنة و لا نوم، العليم، الخبير، السميع، البصير، الحكيم، العزيز، الجبّار، المتكبّر، العليّ، العظيم، المقتدر القادر، السلام، المؤمن المهيمن، الباري، المنشى‏ء، البديع، الرفيع، الجليل، الكريم، الرزاق، المحيي، المميت، الباعث، الوارث، فهذه الأسماء و ما كان من الأسماء الحسنى حتى تتمَّ ثلاث مائة و ستّين أسماء فهي نسبة لهذه‏ الأسماء الثلاثة و هذه الأسماء الثلاثة أركان، و حجب الاسم الواحد المكنون‏ المخزون بهذه الأسماء الثلاثة. و ذلك قوله (تعالى‏): قل ادعوا اللَّه أو ادعوا الرَّحمن‏ أيّامّا تدعوا فله الأسماء الحسنى»

«خداوند تبارک و تعالی اسمی را از حروفی آفرید که فاقد صوت است، و با لفظی که تلفظ نمی‌شود، و با شخصی که مجسم نیست، و با تشبیهی که قابل وصف نیست، و با رنگی که رنگ‌آمیزی نشده است… پس آن را کلمه‌ای تامه مشتمل بر چهار جزء قرار داد که هیچ‌یک بر دیگری تقدم ندارد. پس سه اسم از آن‌ها را به خاطر نیاز خلق آشکار ساخت و یکی از آن‌ها را پنهان نمود، و آن همان اسم مکنون مخزون است. و پروردگار برای هر یک از این اسماء چهار رکن مسخر ساخت که مجموعاً دوازده رکن می‌شود، سپس برای هر رکنی از آن‌ها سی اسم از نوع افعال منسوب به آن‌ها آفرید… (تا آنجا که فرمود:) و آن یک اسم مکنون مخزون، در پس این سه اسم پوشیده مانده است. و این همان فرموده خداوند است: «قل ادعوا الله أو ادعوا الرحمن أیاً ما تدعوا فله الأسماء الحسنی».»

اما ظاهراً مقصود از «اسم مخلوق» در اینجا، حقیقت عینی و وجود واقعی و خارجی آن است، نه اسم لفظی که حاکی از آن است. لذا می‌بینید که امام (علیه‌السلام) این مسئله را به اسم اعظم اختصاص نداده، بلکه سایر اسمای حسنی را که در کتاب و سنت به آن‌ها تصریح شده نیز از همین مقوله شمرده است. از نظر سندی نیز این روایت به خاطر وجود “حسن بن علی بن حمزه” و “صالح بن ابی حماد” ضعیف است. بلکه این روایت حتی مؤیدِ سخن ماست که اسم اعظم از حیث حقیقت عینی‌اش، فاقد ویژگی انحصاری نسبت به سایر اسماء است.

آیا تأثیر تکوینی و خرق عادت از طریق دعای لفظی ممکن است؟

اما آنچه علامه طباطبایی فرمودند که اسم اعظم از قبیل لفظ نیست بلکه وجود عینی واقعی است – با این استدلال که معقول نیست لفظ منشأ آثار واقعیِ عظیم باشد – پاسخش روشن است؛ زیرا درست است که لفظ بما هو لفظ اثری در عالمِ وجود خارجی ندارد (چون هیچ سنخیتی بین لفظ و حوادث تکوینی خارجی نیست، که این امر بر هر عاقلی با اندک تأملی واضح است، چه رسد به علمای بزرگ و حاملان شریعت!)، اما آنچه در عالم وجود تأثیر می‌گذارد و سبب پیدایش حوادث عجیب و ناقضِ نظام تکوین می‌گردد، همانا **«دعا کردن»** به اسمای حسنای الهی است؛ چنان‌که خداوند در قرآن به آن امر فرموده:

«قل ادعوا للَّه ‏أو ادعوا الرحمان، أيّاً ما تدعوا فله الأسماء الحسنى»

«بگو خدا را بخوانید یا رحمن را بخوانید، هر کدام را بخوانید نام‌های نیکو از آنِ اوست»

«قل ما يعبأ بكم ربي لولا دعائكم»

و فرمود: «بگو اگر دعای شما نبود پروردگارم اعتنایی به شما نداشت»

و غیره. شکی نیست که دعا سبب تعلق اراده خداوند می‌گردد و هرگاه خداوند چیزی را اراده کند، به آن می‌گوید «موجود باش»، پس موجود می‌شود.

در نصوص معتبر نیز وارد شده که دعا، قضا را تغییر می‌دهد هرچند به سختی محکم شده باشد. و شکی نیست که دعا به واسطه برخی از اسمای خداوند، سریع‌تر از دعای با اسماء دیگر مستجاب می‌شود؛ همان‌طور که وارد شده قسم دادن خداوند به حرمت محمد و آل محمد (صلی‌الله علیه و آله) در سرعت استجابت تأثیر دارد.

البته نباید غافل شد که تمام این‌ها مشروط به فرضِ «حضور قلب» است. روایت ابراهیم بن عمر نیز مؤید گفته ماست؛ جایی که بین اسم اعظم و سایر اسمای حسنی از حیث اینکه حقایق آن‌ها بدون صوت، بدون تلفظ و بدون جسمانیت هستند، فرقی نگذاشت. تردیدی نیست که انقطاع به سوی خداوند، خلوص نیت، خضوع باطنی و تضرع، تأثیر عظیمی در سرعت اجابت دارند.

از جمله مواردی که در نصوص برای سرعت استجابت دعا دخیل دانسته شده، «اسم اعظم» است. نصوص دلالت دارند که دعا و ابتهال به درگاه خداوند با اسم اعظم، نافذتر، سریع‌الاجابه‌تر و مؤثرتر از دعا با غیر آن است؛ نه اینکه معنایش این باشد که صرفِ «لفظ» به تنهایی تأثیرگذار است. به جان خودم قسم که فساد این برداشت (استقلال لفظ در تأثیر) کاملاً واضح است، پس چگونه می‌توان گمان برد که مقصود حاملان علم و شریعت چنین معنایی بوده است؟!

و اما اینکه ممکن است به ذهن خطور کند که مؤمنان غالباً ادعیه‌ای (مانند دعای سمات، سحر، آیة الکرسی و…) را که طبق روایات حاوی اسم اعظم هستند می‌خوانند اما اثری بر دعایشان مترتب نمی‌شود؛ پاسخش روشن است: دعا دارای شرایطی است که تا فراهم نشوند، اساساً مستجاب نمی‌گردد یا استجابت آن به تأخیر می‌افتد، که نصوص معتبری در کافی و بحارالانوار بر این شرایط دلالت دارند.

تحلیل مفهومی استواری اسم اعظم بر ساختار حروف در احادیث

در اینجا مطلبی باقی می‌ماند و آن اینکه: اگر مقصود از اسم اعظم، همان اسم لفظی و دعا کردن با آن باشد، پس چرا در چندین نص (که برخی صحیح نیز هستند) وارد شده که اسم اعظم متشکل از حروف است و بعضی از پیامبران برخی از آن حروف را دریافت کرده‌اند؟ آیا خودِ یک حرف صِرف (به لحاظ لفظی) در دعا تأثیری دارد؟

در پاسخ می‌توان گفت:

**اولاً:** کمترین عددی که از حروف به پیامبران عطا شده دو حرف است، چنان‌که در صحیحه عبدالصمد آمده: «عیسی بن مریم دو حرف داشت…». ترکیب یافتن یک اسم از دو حرف کاملاً صحیح و ممکن است. بازگشتِ این مطلب به آن است که خداوند متعال دارای «اسم‌های اعظمِ» متعددی است که عیسی (علیه‌السلام) برخی از آن‌ها را می‌دانست. در این صورت، صیغه «افعل التفضیل» در کلمه «اعظم»، یک امر نِسبی و در قیاس با سایر اسمای الهی خواهد بود.

**ثانیاً:** ممکن است مقصود از اعطای حروف، اعطای بهره‌ای از علم و درجه‌ای از درجات معرفت نسبت به عظمت خداوند و مظاهر قدرت و اسمای او باشد. چنان‌که می‌فرماید:

«يرفع اللَّه الذين آمنوا و الذين أوتوا العلم درجات»

«خداوند کسانی از شما را که ایمان آورده و کسانی را که علم داده شده‌اند درجاتی بالا می‌برد»

«منهم من كلّم اللَّه و رفع بعضهم درجات»

و می‌فرماید: «برخی از آن‌ها کسانی هستند که خدا با آن‌ها سخن گفت و برخی را درجاتی بالا برد.»

«نرفع درجات من‏ نشاء و فوق كل ذي علم عليم»

و «هر که را بخواهیم درجاتی بالا می‌بریم و بالاتر از هر صاحب دانشی، داناتری است».

پس مقصود، اعطای درجه‌ای از علم به اندازه مفاد آن اسم و معنایی است که در بر دارد. یا اینکه مقصود، اعطای شرایطِ استجابتِ دعا با آن اسم است؛ یا اینکه اراده خداوند (تعالی) به تأثیرگذاریِ دعایِ با آن اسم و ایجاد آثار متناسب با آن تعلق گرفته است.

تبیین تمایز میان «اسم» و «مسمی» در نصوص روایی اهل بیت (ع)

از جمله مواردی که دیدگاه ما را ثابت می‌کند، نصوصی است که دلالت دارند بر اینکه «اسمِ» خداوند از قبیل لفظ و حرف بوده و غیر از ذات خودِ خداوند (تعالی) است. از این نصوص برمی‌آید که عنوان «اسم اعظم» بر لفظِ اسم اطلاق می‌شود، نه بر بالاترین مراتب ذات مقدس حق؛ بلکه این اسم از مرتبه‌ای از مراتب وجود باری‌تعالی (که در واقع عین ذات او و همان «مسمّی» است) حکایت می‌کند. و از برخی نصوص معتبر برمی‌آید که کلمه «الله» بزرگ‌ترین اسم از اسمای خداست.

برخی از این نصوص بدین قرار است:

– **صحیحه هشام از امام صادق (علیه‌السلام):**

«إنّ للَّه‏ تسعة و تسعين اسماً فلو كان الاسم هو المسمّى‏ لكان كل اسم منه إلهاً ولكن اللَّه معنى‏ يُدَلّ عليه بهذه الأسماء …»

«همانا خداوند نود و نه اسم دارد. اگر اسم همان مسمّی بود، باید هر اسمی یک إله (خدای مستقل) می‌بود؛ اما الله معنایی است که با این اسماء بر آن دلالت می‌شود…»

– **روایت صدوق در الفقیه از امیرالمؤمنین (علیه‌السلام):** هنگامی که از ایشان درباره فایده حروف الفبا (هجاء) سؤال شد، فرمودند:

«إنّه قال- و قد سئل ما الفائدة في حروف الهجاء؟- فقال على عليه السلام: ما من حرف إلّاو هو اسم من أسماء اللَّه‏ (عزّ و جلّ)»

«هیچ حرفی نیست مگر آنکه اسمی از اسمای خداوند عزوجل است.»

– **روایت از امام صادق (علیه‌السلام) در اواخر یک حدیث طولانی:**

«و اللَّه يسمّى بأسمائه و هو غير أسمائه و الأسماء غيره، و فيه: و اسم اللَّه غير اللَّه و كل شي‏ء وقع عليه اسم شي فهو مخلوق ما خلا اللَّه»

«خداوند به نام‌هایش نامیده می‌شود، در حالی که او غیر از نام‌هایش است و نام‌ها غیر از اویند… و اسم الله غیر از الله است و هر چیزی که اسمی بر آن واقع شود مخلوق است، به جز خودِ الله.»

– **روایت امام عسکری از آباء طاهرینش از امام علی (علیهماالسلام):**

«إنّ رجلًا قام إليه. فقال يا أميرالمؤمنين‏ أخبرنى عن بسم اللَّه الرحمن الرحيم ما معناه؟ فقال: إنّ قولك: اللَّه، أعظم اسم‏ من أسماء اللَّه عزّوجلّ، و هو الذي لا ينبغي أنّ يسمى به غير اللَّه و لم يسمَّ به‏ مخلوق. فقال الرجل: فما تفسير قول: اللَّه فقال: هو الذي يتألّه إليه عند الحوائج‏ و الشدائد كل مخلوق عند انقطاع الرجاء من جميع من دونه و تقطع الأسباب‏ من كل من سواه»

«مردی برخاست و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین، مرا از معنای بسم الله الرحمن الرحیم آگاه ساز. حضرت فرمود: همانا قولِ تو «الله»، بزرگترین نام از اسمای خداوند عزوجل است، و آن نامی است که شایسته نیست غیر از خدا بدان نامیده شود و هیچ مخلوقی بدان نامیده نشده است. مرد گفت: پس تفسیر کلمه الله چیست؟ فرمود: او کسی است که در حوائج و سختی‌ها، هرگاه امیدِ تمام مخلوقات از غیر او قطع شود و اسباب از ماسوی‌الله بریده گردد، به او پناه می‌برند (یتألّه إلیه).»

کیفیت تجلی حقیقت حروف اسم اعظم بر انبیاء و اولیاء الهی

یک نکته ظریف و مهم:

در اینجا مطلبی وجود دارد که نمی‌توان از آن چشم‌پوشی کرد؛ و آن اینکه اگرچه اسمِ الله همان لفظی است که دلالت بر ذات مقدس و حقیقت صفات او دارد، اما مقصود از اینکه «برخی حروفِ اسم اعظم نزد بعضی پیامبران است و تمامی آن‌ها بجز یک حرف نزد پیامبر ماست»، صرفاً به معنای ظاهریِ لفظِ اسم یا حرفِ لفظی نیست. بلکه ظاهراً منظور، «تجلّیِ» آن حرف است؛ به معنای بهره و حصه‌ای از فیض به اقتضای حقیقتِ آن اسم، و قبَسی از قبساتِ نورِ وجودِ او (تعالی) که متناسب با آن اسم است.

پس برای هر پیامبر و امامی، بهره‌ای از فیضِ حقیقت اسم اعظم و رَشحه‌ای از نورِ وجود او بوده است که این امر در عالم تکوین تأثیر می‌گذارد و حتی نظام آن را در هم می‌شکند؛ اما نه مستقلاً و به‌خودی‌خود، بلکه به سبب «دعایِ» آنان. به گونه‌ای که اگر دعای آنان نبود، هیچ تأثیری در کار نبود. و البته تأثیرگذاریِ دعای آنان نیز فرع بر افاضه شدن فیضِ الهی بر آنان و استناره ایشان از نور اوست. و شاید مراد علامه طباطبایی نیز همین حقیقت بوده است.

بنابراین، معنای اینکه یک یا چند حرف از اسم اعظم نزد پیامبر یا امامی است، این است که رَشحه‌ای از رَشحاتِ وجودِ او (تعالی) بر وی افاضه شده و به قَبَسی از قبساتِ نورِ ذاتِ مقدسش – که حقیقتِ همان حرف یا اسم است – اقتباس یافته است. چنان‌که درباره حضرت موسی در قرآن آمده است:

«قال لأهله امكثوا إنّى آنست ناراً…»

«به خانواده‌اش گفت: بمانید، من آتشی دیدم [شاید قبسی از آن برایتان بیاورم]…»

و «إذ قال موسی لأهله إنّی آنست ناراً سآتیكم منها بخبر أو آتیکم بشهاب قبس لعلكم تصطلون…» (هنگامی که موسی به خانواده‌اش گفت من آتشی یافتم، به زودی خبری از آن برایتان می‌آورم یا شعله‌ای از آتش [قبس] تا گرم شوید. پس چون نزد آن آمد ندا داده شد که مبارک باد آنکه در آتش و پیرامون آن است… منم خداوند عزیز و حکیم).

و «وهل أتاك حديث موسى… لعلي آتيكم منها بقبس…» (شاید شعله‌ای از آن برایتان بیاورم).

نتیجه‌گیری؛ اثبات ماهیت دوگانه لفظی و تکوینی در حقیقت اسم اعظم

نتیجه بحث آنکه: «اسم اعظم» نیز مانند سایر اسمای الهی، از قبیل «لفظِ» تلفظ‌شده با زبان و مکتوب‌شده در نوشته است؛ همان‌گونه که روایت کتاب *التوحید* از امام علی (علیه‌السلام) مبنی بر اینکه «اسم الله از حروف الفبا (هجاء) است»، و روایت امام عسکری (علیه‌السلام) از امیرالمومنین علیه السلام که «إنّ قولك: اللَّه أعظم اسمٍ من أسماء اللَّه» «قول تو: الله، اعظم اسمای الهی است» بر آن دلالت دارند.

اما **«حقیقتِ»** اسم اعظم، همان «ذاتِ مقدسِ باری‌تعالی» است که از سنخ لفظ و ماده نبوده و اساساً مخلوق نیست، بلکه همان ذات خداوند است. پس «اسم اعظم»، غیر از «خداوند (مسمّی)» است؛ و آنکه واقعاً اثر می‌گذارد «مسمّی» است، نه خودِ «اسم» (لفظ)؛ همان‌طور که روایت کتاب توحید از عبدالأعلی صراحتاً بر این امر دلالت دارد.

متن فوق، برگرفته از مباحث عمیق مطرح شده پیرامون «حقیقت تکوینی اسم اعظم» بود. پژوهشگران و طلاب گرامی برای مطالعه تفصیلی این مبحث و تسلط بر ظرایف علمی آن، می‌توانند به کتاب البراهین الواضحة جلد اول تألیف آیت‌الله سیفی مازندرانی مراجعه نمایند.

پیمایش به بالا